تبليغاتX
ღ♥ღ(¯`·.¸¸کلبه تنهایی من¸.·´¯)ღ♥ღ
ღ♥ღ(¯`·.¸¸کلبه تنهایی من¸.·´¯)ღ♥ღ
چشمهايت را نقاشي کشيدم .و هر شب از دلتنگي هايم با اوحرف ميزنم وچشمهايت در نقاشي آرام آرام گريه میکند
بعد از رفتنت

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني،ترابالهجه گل های نیلوفرصداکردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت،دعاکردم


پس از يك جست و جوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

توراازبين گلهايي كه در تنهاييم روييد،باحسرت جداکردم

وتودرپاسخ آبی ترین تمنای دلم گفتی:دلم حیران وسرگردان چشمانی است

رویایی ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم،تو رادردشتي ازتنهايي وحسرت رها كردم

 
همین بود حرف آخرت،ومن بعد ازعبورتلخ وغمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي ازجنس غروب ساكت ونارنجي خورشيد وا كردم


نميدانم چرا... شايدخطاكردم! وتوبي آنكه فكرغربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟تا كي؟براي چه...؟

ولي رفتي وبعدازرفتنت

باران چه معصومانه ميباريد،وبعدازرفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت،

وبعد ازرفتنت رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد وگنجشكي كه هرروزازكنارپنجره

با مهرباني دانه برميداشت؛تمام بالهايش غرق دراندوه غربت شد

وبعدازرفتن توآسمان چشم هايم خيس باران بودومن،بي توتمام هستي ام ازدست خواهد رفت

وبعدازرفتنت انگاركسي حس كردبي توهزارباردرهرلحظه خواهم مرد،وبعدازرفتنت درياچه بغضی کرد

،ومن با آنكه مي دانم توهرگزيادمن راباعبورخود نخواهي برد كسي

 .پنجره آرام و فهميد تو،نام مرااز ياد خواهي برد.ببين كه سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد،

 وبعدازاين همه طوفان وپرسش وترديد،كسي ازپشت قاب پنجره آرام و زيبا باپرسش وترديدگفت:

 هنوزآشفته ي چشمان زيباي توام برگرد!توهم درپاسخ آن بی وفایی ها بگو:درراه عشق وانتخاب آن

خطاكردم

ومن درحالتي مابين اشك وحسرت وترديد،كنارانتظاري كه بدون پاسخ و سرد است،

ومن دراوج پاييزي ترين ويراني يك دل،ميان غصه اي ازجنس بغض كوچك يك ابر،نميدانم چرا؟

شايد به رسم وعادت پروانگي مان باز،براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 16:45 |
باران نیمه شب

باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است انگار هر که بیدار باشد صدای پای قطره ها را روی قلب خود میشنود

 گاهی از خود می پرسم چرا روز یکباره در اوج شادی و درخشندگی ها فرو می رود و تولد شب برای چیست؟

بعد می اندیشم اگر شب نبود از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه میبردیم؟

 مگر نه این است که بعضی شبها وقتی که همه فانوسها و مهتابی و قلبها خوابیده اند احساس میکنیم کسی زمین را در دستهایش گرفته است و تکان میدهد؟

مگر نه این است که همه کوچک و بزرگو زشت و زیبا درون شب گم می شویم و در شب کلمات از همه وقت بی تاب ترند و رساتر؟

آیا کسی برای بدرقه صدای ما کاسه ای آب خواهد پاشید؟ آیا یک بار دیگر میتوانم خورشید را ببویم و سفره صبحانه را روی فرش سالخورده بچینم؟

 همیشه از خودم میپرسم نام من در کجا به خاک سپرده خواهد شد؟

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:55 |
نگران

نگرانم .....نگران....

نگرانم که در آینده ی دور

چه کسی با تو سخن خواهد گفت ؟

و در آنگاه که من خسته از رنج گرانبار زمان

به دیاری دیگر می سپارم ره تنهایی خویش

چه کسی مست و طربناک به سر پنجه شوق

به دل مست و عاشق تو نشسته و عطش می ریزد؟

نگرانم که در این پرده ی رنگ

ای فریبنده تر از نقش خیال

گل اندیشه ی دیگر کردی

یا به افسون یکی افسونگر

به فسونی که نمی شاید گفت

از من ای طالع من برگردی!!!.....

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 17:57 |
روز بارانی

در یک روز بارانی با تو آشنا شدم؛

رفتیم، گفتیم، خندیدیم ، چقدر خوش بودیم
خیس شدیم!

و هنوز باران میبارید که از هم گذشتیم؛ تو به سوئی رفتی و من به دیگر سو
خیس شدیم!

..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم یا گریه کنم؟

 زیرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشویم

 

Promise_Me_by_Lady_Dementia.jpg

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 17:44 |
یک عاشق شکست خورده


از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: مرگ

 

 


|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 17:18 |
عشق

                     

   معلم پرسيد: عشق چند بخشه؟

زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم:

يك بخش.

اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم عشق ۳ بخشه:

 عطش ديدن تو .....

  شوق با تو بودن .....

و اندوه بي تو بودن.

 

 


|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 16:13 |
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد..

و قبل از همه ی اینها متنفرم  از انتظار ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:52 |
تخته سنگ

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 


|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 17:31 |
گل سرخ

 


هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخي را ديدم که به شدت غمگين بود،علت را پرسيدم.


گفت : دلم گرفته! گفتم : از چه کسي ؟ گفت : از يک دوست ،

 
گفتم : کدام دوست؟گفت : گل نيلوفر را ميگويم .


 کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم.


 گفتم : چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟ 


  گفت :نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد اما همينکه قدش از من بلندتر شده


نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آن پيچيد

 


|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 16:52 |
نمی دانم

نمی دانم اگر روزی دلتنگی هایم

 تمام شود چه باید بنویسم

امروز که این امید واهی

مرا به  تنگنای احساس می کشد

نمی دانم چه می کنم

حس غریبی است 

مرگ تدریجی روشنایی

حسی گیجی  یست

نامفهوم

شاید عاشق شده ام

می گوید وجود ادم را به اتش می کشد

نمی دانم

شاید این مرگ عشق من است

مرگ دلتنگی هایم نیز یعنی هست؟

حسی گیج که در وجودم می پیچد

چیست ؟!

به کدامین سو می روم که خود نمی فهمم

یعنی هنوز کوره راه دلت باز است؟

چه بی پروا دل می سپرم

نمی دانم به کدامین سو خیالم

کشیده خواهد شد وقتی دیگر من نیستم

حس غربیست

و شاید این حس دلتنگیست . . .

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 16:58 |
خداحافظ

به من گفتي خداحافظ !!

 و بر قنديل مژگانت بلور اشك جاري شد !

غم تلخي ميان قصه هايت با تمام بي قراري بود،  چرا با غم خداحافظ ؟

تو كه گلبوته هاي شعر شادم را ز باران نگاهت بارور كردي !

تو كه جان خيالم را همه شب از شراب عشق تر كردي !

تو كه افسانه با عشق بودن را از كتاب زندگي خواندي !

تو كه بذر محبت را در دشت سينه مشتاقم افشاندي !

چرا با غم خداحافظ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

 


|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 17:54 |
می دونی؟
می دونی؟
یه اتاقی باشه گرم گرم
روشن روشن
تو باشی و من باشم...
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم...
که سردم نشه...که نلرزم...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...
با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.
بهت می گم چشاتو می بندی؟
می گی آره...بعد چشاتو می بندی.
بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟
می گی آره...
بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....
که هیچ وقت تموم نمی شن.
می دونی؟
می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.
یه حرکت سریع...
یه ضربه ی عمیق...
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم
تو چشاتو بستی...نمی دونی.
من تیغ رو از جیبم در میارم...
نمی بینی که سریع می برم...
خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...
نمی بینی که دستم می سوزه.
لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...
که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...
تو داری قصه می گی.
دستمو می زارم رو زانوم...
خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...
و از زانوم می ریزه رو سنگا.
قشنگه مسیر حرکتش.
حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.
تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...
محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.
می بینی نا منظم نفس می کشم...
می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...
می بینی دیگه نفس نمی کشم...
چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...
از خون دیدن...از تنهایی مردن...
وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.
مردن خوب بود...آروم آروم.
گریه نکن دیگه...
من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا...
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.
گریه نکن دیگه...خب؟
می شکنه دلم...
دل روح نازکه...
نشکونش...
خب؟
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 16:7 |
براي تو مي نويسم
 

براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است
در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم
اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم
تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم
آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم
اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم
تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت
را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد
که مرهمي شود براي دلتنگي هايم

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 16:29 |
آررو

 

روزی ازم پرسید که بزرگترین آرزوی تو چیست؟

گفتم تحقق یافتن آرزوی تو... اما افسوس هرگز ندانستم

آرزوی او جدایی از من بود

خنده ات را به همه بده، ولی لبخندنت را به یک نفر

عشقت را به همه بده، ولی وجودت را به یک نفر

بگذار همه عاشقت باشند، ولی خودت عاشق یک نفر

می گویند که آدمها هرکس را که دوست دارند برای رسیدن به آن از تمام دنیا میگذرند

توکه تمام دنیای منی چطور ازت بگذرم

 

      

  ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدان

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 16:6 |
نقاشی

نقاشی

مداد رنگی هایم را برداشتم

تا نقاشی بکشم

می خواهم نقشی رویایی بسازم

مداد رنگی هایم کجایید؟ !!

مثل تمام روز های کودکی

خورشید می کشم با رنگ زرد

تا پرتوی عشقت  در تمام وجودم رخنه کند

قلبی از جنس خودم با رنگ قرمز می کشم

آسمانش آبی دشتی  شقایق می کشم

عشق را من به تصویر  می کشم

یادگاری از من همین یک تکه کاغذ باشد

یک صفحه پر از نقاشی  

دفترم پر از عشق های رنگی شده است

رنگ تا رنگ سیاه تا سفید

نقش روشنی سادگی ام را

 همچون دیواری می کشم با رنگ سفید

کودکی در حال عبور

نقشی از ابرسیاه  بر دلم  زود کشید

اسمان ابری شد  دل من بارانی

رنگ ها پاک شدند ...

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:56 |
امشب هوا بارانی است

امشب هوا بارانی است... در دوردست رعد و برقی سیاهی شب را می شکند... اما از قطرات خیس باران خبری نیست.... دلم می خواهد امشب ببارد.... انقدر ببارد تا تمام خاطرات تلخ را بشوید و به فراموشی ببرد.... دیشب هم باران بارید... اما...... دیشب را دوست نخواهم داشت... دیشب از ان شب هایی بود که اگر توانایی اش را داشتم نوشته هایش را پاک می کردم و جور دیگر او را می نوشتم... جور دیگری... بدون غم.... بدون زجر.... اما حیف که نمی شود...لحظات تلخ باید پر رنگ تر از دیگر حاطرات با جوهری سیاه در دفتر خاطرات زندگی مان حک شود تا فراموششان نکنیم... فراموش نکنیم....  همیشه همه از او شروع می شود.. همیشه همه ی دعواها سر جزیی ترین مسایل شروع می شود و به تلخ ترین لحظات ختم می شود.... دیشب برای اولین فریاد قلبش را شنیدم.. هق هق قلبش را قبلا شنیده بودم....اما فریادش را نه....!باورم نمیشد.... اما واقعیت داشت.... تا دیروز فقط سکوت می کرد... دیشب فریاد کشید.... شاید روزی فرا رسد که فراموش کند... نمی دانم.... همیشه پافشاری میکرد که عوض نمی شود... اما وقتی قلب ادم ها تغییر می کنند... انسان ها نیز تغییر می کنند... از فریادش انقدر رنجیدم که .......امامتاسفانه یا خوشبختانه نمی دانم.... نمی توانستم سکوت اختیار کنم... و از در احساسات او را رنجاندم... انقدر که عذابی را کشید با همه ی تلخی اش خود نیز چشیدم اما تنها به ین دلیل بود که قلبش بفهمد که دیگر فریاد نکشد... نمی گوشم مقصر نیستم نه هرگز اما ........! و او اکنون دور از من است... نمسدوانم او هم شاهد این هوای گرفته است یا نه اما دله من گرفته.... شاید روزی به زبان بیاورم همه چیز در اولین روز یک تابستان داغ اغاز شد و یک شب بارانی به اتمام رسید... یک شبی که از تلخی اش اسمان گریه می کرد......به دنبال ذره ی ارامشم... تا دیشب را از خاطرم محو کنم... مثل همیشه با ترانه ها پناه می برم...

تحمل کن عزیز دل شکسته...

تحمل کن به پای شمع خاموش .....

تحمل کنار گریه ی من...

به یاد دل خوشی های فراموش شده..

 

جهان کوچک من از تو زیباست...

 هنوز ار عطر لبخند تو سر مست...

واسه تکرار اسم ساده ی توست...

صدایی از من عاشق اگر هست....

 

 من و نسپر به فصل رفته ی عشق...

نذار کم شم من از اینده ی تو...

به من فرصت بده گم شم دوباره توی اغوش بخشایندهی تو..

به من فرصت بده برگردم از من...

به تو برگردم و یار تو باشم...

به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم....

 

نذار از رفتنت ویرون شه جانم..

نذار از خود به خاکستر بریزم..

کنار من که وا می پاشم از هم... تحمل کن ... تحمل کن ... عزیزم

به من فرصت رنگین کمون شم..

از اغوش تو تا معراج پرواز...

حدیث تازه ی عشق تو ام من....

به پایانم مبر... از نو بی اغاز...

 چه کسی باید به دیگری فرصت دهد؟؟؟ شاید دیگر فرصتی باقی نیست..... هر دو در این راه کم سختی نکشیده ایم.....اگر فرصتی باشد بازهم ان داستان قدیمی تکرار می شود....

...................ایا دیگر برای هر دومان کافی نیست؟ شاید در این گیر دار خاطرات خوشمان نیز بمیرند.... نمی دانم.........

و صدای باران است که مرا به خود می اورد.... امشب هم باران بارید... فردا شب چه طور؟ ایا فردا شب هم اسمان به حال تنهایی این مردمان خواهد گریست....؟

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 17:59 |
من تنها.. تو تنها

خداميشه؟؟؟

ميشه اين دل آروم بگيره....؟

خدا ميشه يه ذره اين چشا هواي بارون از سر به در كنن؟

خدا ميشه ديگه نفس هام تو هواي دوري بالا و پايين نرن؟

 خدا ميشه قلبم از دوري دوباره به تپش نيافته ؟

 خدا ميشه بياد و بمونه؟

 خدا ميشه منم طعم شيريني عشقو بچشم؟

خدا ميشه سهم من از اون ديگه  دوري نباشه ، ميشه اين تقدير تلخو عوض كرد:

من تنها.. تو تنها

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 15:29 |
عاشق تو

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه

لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 17:13 |
گدای معمولی

.... گدای معمولی ...

فکر میکنی چشات چیه ؟دو تا چشای معمولی

چه جوریه مگه صدات؟یه جور صدای معمولی

وقتی ازت حرف میزنم دیگه نمی لرزه تنم

تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی

اما نه مثل همه ، از خیلی هاشون برتری

یه عاشق دمدمی و یه بی وفای معمولی

رفتی سراغ دیگری با مو و چشمای معمولی

کاش ولی لایقت باشه اون که شبات مال اونه

فقط می خوام دعات کنم یه جور دعای معمولی

ما بد جوری بهم زدیم ، حسرت به دل موندیم هنوز

بیرون بریم باهم یه روز ، حتی یه جای معمولی

راستش می خواستم اولش نقشی واست بازی کنم

نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی

دیدی نقاب من چه زود افتاد و من همون شدم

بازم همون دخترک بی ادعای معمولی

اون چی داره من ندارم ، یه جور ادعای معمولی؟

فکر میکنم که راه به راه بهت میگه دوست داره

خوب میدونم من تو دلم برات می مردم ولی چی؟

زیاد واست جالب نبود این گفتنای معمولی

چه فایده هرچی که بود تموم شد و دیگه گذشت

اینم یه نوشته کمتر از نوشته های معمولی

نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمیکنی

همونا که اول میگن به جز تو هیچ کس ندارم

یه حرف ساده ی دروغ یه نجوای معمولی

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 15:42 |
میدونی؟؟؟؟


یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه


می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم

...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم


نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و


نمی بینی که دستم می سوزه


من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد


می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی می بینی که سردم شده


محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم


تو دلت می گی آخی
............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی


سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن


ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن


من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟


من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم


می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 17:8 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

kolbe2000

ღ♥ღ(¯`·.¸¸دختــــر تنـــها¸.·´¯)ღ♥ღ

http://kolbe2000.blogfa.com

ღ♥ღ(¯`·.¸¸کلبه تنهایی من¸.·´¯)ღ♥ღ

دقایقی حوصله کن وحرف های دلم رابخوان دوباره تنهاشده ام دوباره دلم هوای توراکرده خودکارم راازابرپرمیکنم وبرایت ازباران مینویسم به یادشبی می افتم که تورامیان شمع هامیبینم دوباره میخواهم به سوی توبیایم توراکجامیتوان دید؟ درآوازشبآویزهای عاشق؟درچشمان یک آهوی مضطرب؟درشاخه های یک مرجان قرمز؟درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟دلم میخواهم وقتی باغهابیدارندبرات نامه بنویسم وتونامه هایم رابخوانی وجواب آنهارابه نشانی همه ی غریبان دنیابفرستی.ای کاش میتوانستم تنهاییم رابرای تومعناکنم ای کاش میتوانستم همیشه ازتوبنویسم میترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترم خالی بماندوحرفهای ناگفته ام هرگزبه دنیانیاید میترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه ی سرود قلبم رانشنود ودوباره شب دوباره تپش این دل بی قراردلم میخواهددیوارهاپنجره شوند ومن تورادرمیان چشم هایم بنشانم دوباره شب دوباره تنهایی وخودکاری که باهمه ی ابرهای عالم پرنمیشود
چشمهايت را نقاشي کشيدم .و هر شب از دلتنگي هايم با اوحرف ميزنم وچشمهايت در نقاشي آرام آرام گريه میکند Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.

delnobahar